وعده

 
  وعـده ی پــوچ پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ... گاهی با یک قطره، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه، یک انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری دلی می شکند و.... مراقب بعضی یک ها باشیم که در عین ناچیزی، همه چیزند






/ 2 نظر / 4 بازدید
رعنـا

نمیتونم درک کنم که چرا بعضی وقتا حواسمون نیست چی میگیم !! حواسمون نیست این حرفی که میزنیم قراره چه تاثیری رو طرف مقابلمون بزاره ... من که همیشه سعی میکنم حرفیو که قراره به طرف مقابلم بزنم اول به خودم بگم بعد اگه خوشم اومد بهش بگم نه این که همین طوری یه چیزی بپرونم بدون این که یه لحظه با خودم فک کنم طرف چه حالی میشه ...ولی متاسفانه از بقیه حرف زیاد شنیدم . به نظر من گذشت بهترین چیز تو زندگیه . البته تا جایی که بدونی اون حرفی که در موردت زده میشه ارزش جواب دادن داره یا نه ، یعنی این که باید از خودت دفاع کنی یا سکوت ؟!! پس گذشت داشتن یه حسن ولی کاربرد درست اون یه هنره. این نظر شخصیه من بود که میتونه درست باشه یا نباشه [لبخند] مرسی سعیده به خاطر پست خیلی خوبت [گل][گل]

شفیق

بازم نوشته ی بی صاحب اثر! البته از گذاشتن این مطلبها و گذاشتن وقت برای ما بی نهایت ممنون. مفهوم متن فوق العاده بود. باارزشترین مطلبی بود که توی ns90 خوندم. ای کاش همه اینو میدونستن، اگه میدونستن الان خیلیا زنده بودن ای بابا ...... صاحب اثر؟