نازنینم آدم...

 

و چنین گفت خدا
نازنینم آدم..
 
با تو رازی دارم

اندکى پیشتر آ...
 
آدم آرام و نجیب آمد پیش
 
زیرچشمى به خدا مى نگریست...
 
محو لبخند غم آلود خدا

دلش انگار گریست
نازنینم آدم

یاد من باش که بس تنهایم

بغض آدم ترکید

شانه هایش لرزید

به خدا گفت : خدا

من به اندازه ى...

من به اندازه گلهاى بهشت

نه...به اندازه عرش

نه...نه...

من به اندازه تنهاییت ای هستى من دوستدارت هستم...

کوله اش را برداشت

خسته و سخت قدم بر مى داشت

راهى ظلمت پرشور زمین

طفلکى بنده غمگین آدم

...در همان لحظه جانکاه هبوط
 
زیر لبهاى خدا باز شنید:

نازنینم آدم

نه به اندازه تنهایى من

نه به اندازه عرش

نه به اندازه گلهاى بهشت که به اندازه یک دانه گندم  آدم
 
یادم باش

نازنینم آدم 
 
نبرى از یادم...

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

وبلاگ خوبی داری.ایشالا موفق باشی

پریسا

اینقدر ذوق کردم که اومدی بهم سرزدی که نگو. بدو بیا که مطلب جدید گذاشتم.منتظرتم

پریسا

حالا که شما هم دوست دارید که بیام, خوب میام. الانم کلی مطلب جدید گذاشتم به عشق خودت,بدو که منتظرم

پریسا

بازم منم که ازت بی خبرم . بدو بدو بدو بیا

تغذیه 91 کاشان

سلام دوستان وبلاگ خیلی قشنگی دارین خوشحال میشیم به دوستاتون از کاشان هم سربزنید[قلب][ماچ]

پریسا

بدو که آپدیت کردم هوارتا. یادت نره بیای[قلب]

Mehdi

سلام,وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد. اگه به بازی علاقه داری به من هم سر بزن

پریسا

بازم سلام,خواهش میکنم شما بیاید منم هم سر می زنم به تون. راستی وبلاگت هم خیلی قشنگه

شاه امیریان

مررررررررررررررررررسیییییییییییییییییییییییی[چشمک]