مرد ثروتمند و پسرش

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر … پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد: فکر کنم. پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است. در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ، پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

/ 3 نظر / 16 بازدید
رعنــا

خیلی خیلی با مفهوم بود . مرسی [گل]

محمد محمودی

سلام مهرداد جون خیلی جالب بود خوشم اومد بخصوص از عکس پسر کوچیه که قیافش ازپشت عین خواهر زادمه موی سرش هم مثل اونه

اهوازی

راس گفتی واقعا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه دلم گرفت.